

و اینجا… ضیابر، ایستاده در سوگِ آفتاب
و اینجا… ضیابر، ایستاده در سوگِ آفتاب.در سرزمینی که بغض، زبان همه بود و اشک، زبان دل…ضیابر با شما حسینیتر شد. شما آمدید، از هر سو؛ با دلهایی آشفته و چشمهایی بارانی.و ما، تنها کوشیدیم خادمان کوچکی باشیم در مسیر بزرگ کربلا.شهر، با گامهایتان نفس کشید؛با لبیکهای شبانهتان، با نجوای آرام «یا حسین»… هر چه در توان داشتیم نثار کردیم،تا ضیابر، شایستهی عزای فرزند فاطمه باشد. اگر صدایی آنگونه که باید نرسید،اگر نوری خاموش ماند،اگر دستی از یاری جا ماند……




